آذرخش - شاعري مسافر
پر پروازت کو

بال بلای جان کبوتر 

منقار 

         راستی نشان زیتونش کو؟

هزار سال پیش از پنجاه هزار سال 

یک روز که هنوز روز نبود 

                        حتی دیروز هم نبود

                         آنروز ((که گفتم روز نبود)) خورشید در بطن آسمان بود هنوز

خدا به کبوتر گفت :

در روز هفت هزار سال بعد از پنجاه هزار سال یادت باشد

اگرهم مرا ندیدی هر روز پرواز کن

این شاخه زیتون را از بهشت برگیر و باخود به تپه ماهور ها بپر

و به یاد آنانی که هنوز چشم دیدن خود را نبسته اند یاد آوری کن که راه را اشتباه رفته اند

هفت هزار سال بعد از پنجاه هزار سال آدم ها سخت محتاج آنند

یادت باشد خورشید که به دنیا آمد تو سپید خواهی شد 

با بالهایی قشنگ برای پرواز

و منقاری که فقط شاخه زیتون خواهد برد

آنروز در تپه ماهورها از جابلقا تا جابلسا

از شوش تا فلسطین پرواز کن

و به دخترکان حبس در خیمه های سیاه 

سلام مرا برسان و بگو آن جوان رعنای با اسب سفید در راه است

تا می توانید سبزه گره بزنید.

کبوتر پرسید سبزه دیگر چیست

و خدا پاسخ داد

در کره کوچک میان راه رسیدن

دشت هایی خواهد بود پر از سبزه هایی که اگر لگدمال نشوند زیبا خواهند بود

کبوتر خندید

خدا هم

خدا ادامه داد

در بین راه به سرزمینی خواهی رسید 

سرزمینی پر از شور و اساطیر

من آنجا را خیلی دوست دارم

پهلوانان آنجا و شاهانش بندگانی خدایگونند

این سرزمین شادی و عشق ایران است

آه ایران

          ایران  

                ایران

به ایران که رسیدی از شور و سبزی و امید جز خاطره ای بر جا نماینده است.

آتش محبوب مرا نشان کفر و لقب عاشقانش را مجوس نامیده اند

در روز هفت هزار سال پس از پنجاه هزار سال مردمانی را در ایران خواهی دید

پر از عقده هایی در دل

                            مشت هایی گره کرده

                                                     و بغض هایی فرو خورده

یادت باشد از هیچکدامشان نپرسی که چرا گونه هاشان اینطور قرمز است

یادت باشد از کسی نپرسی پس آرش کو، کوروش چه شد و چرا معین الرعایا دیگر تفقدی به محبانش ندارد

یادت باشد اگر دختری را دیدی که دارد گریه می کند از او نپرسی آیا هیچ وقت عاشق شده یانه

چرا که اگر از پشت در کسی صدای لرزان عشق پاکش را بشوند از فردا او را روسپی خطاب خواهد کرد

کبوتر بیچاره

به ایران آنروز که رسیدی یادت باشد به سمت دماوند نرو

در آن روز هفت هزار سال پس از پنجاه هزار سال بی خبر ضحاک زنجیرش را پاره کرده و از دماند سرازیر شده

مار دوش هایش را پنهان کرده و هیچ کس نمی شناسدش

مبادا به سمت دماوند بروی و آنجا از پهلوانان اساطیر بپرسی

پرت آتش می گیرد ناغافل

و آوقت دیگر به زیگورات های چغازنبیل نخواهی رسید

کبوتر یادت باشد

اگر آن روز مردمان هر روز به مناسبتی عزادار بودند نپرسی چرا

من تمام روزهای آنها را عید و جشن خواسته بودم

 هر روز در آن سرزمین

شهیدی بر خاک افتاد 

     اما گمان نکن بخاطر آنهاست که عزاردارند

نه

عزاداری آنها بخاطر چیزیست که در گوشت زمزمه کنم بهتر است

           ابلیس همین گوشه کنار است و حتما قبل از تو به آنجا خواهد رسید و بال هایت را آتش خواهد زد

بیا نزدیک تر 

عزارداری آنها بخاطر ام.......... ح..........و م.م.م..

ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیس سوال نکن

فقط گوش کن

کبوتر هفت هزار سال پس از پنجاه هزار سال 

خورشیدی خواهد بود

و

زمینی

و در مرکز ثقل آن 

سرزمینی

ایران نام

در ایرانی که من بسیار دوستش میدارم در آن روزگار مردمانی هستند در خانه ها و شهرهای خودشان غریب

آه

ایرانی عزیز که عزت خود از کف داده است

کبوتر بر فراز آسمان آنروز آن سرزمین پرواز کن

به جوانان غیور ایران سلام مرا برسان و بگو

خدایتان چشم به راهتان است تا او را از دل خروارها خرافات مستحیل در نامش نجات دهید

به جوانان آن سرزمین بگو

خدای شما سوای خدای جاهای دیگر است

به آنها بگو که زمین را برای ایران آفریده ام و نگین انگشتر کائناتند این مردمان عزیز

کبوتر بر فراز شهرهای ایران پرواز کن و شاخه زیتونت را بر منقار برگیر 

تا مردم ترا ببینند و بیاد آورند روز وداعشان با مرا

بگو از دروغ دوری گزینند و کمی هم مهربان باشند

کبوتر بیچاره

یادت باشد به هفت هزار سال پس از پنجاه هزار سال که رسیدی

بال هایت وبال تو خواهد بود و منقارت از شاخه زیتون تهی

بر بام خانه ای از سرزمین ایران بنشین و طلب آب کن

تنها در ایران است که جرعه ای آب به تو خواهند داد

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠ - j azarakhsh

ساعت اعدام

در دست های خیابان

                   یک یاس مرده است

در دست های شهر

                  صد یاس بی پناه

ای خاک سر بلند

ای سرزمین خسته از این تکرر تابوت

اگر در کوچه باغ های تو دیگر 

هیچ نشانی از یاس نیست

غمگین نباش

در مشت باد 

صد ها

هزار ها

دانه ی لبخند منتظر

ای سرزمین عزادار

هر یاس که می رود

                      باد

                      صدها چراغ را از خورشید قلب او

                      با خویش می برد

فردا که صبح شد

امید می دمد از از خاک سبز تو

فردا دوباره شاعران

                 سوگنامه ها را به کناری گذاشته

                  صدها ترانه ی امید 

                  تقدیم می کنند

اصلا غمین نباش

این یاس های مرده تماما ستاره اند

فردا تمام آسمان دلت نور باران خواهد شد

فردا دوباره کودک امید شاد خواهد شد

فردا دوباره نور

فردا دوباره سفید

فردا دوباره سبز

فردا دوباره بوی خوش نان

فردا دوباره وطن آباد خواهد شد

                          

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠ - j azarakhsh

خوشا توهم حضور تو

 

پیاده میرود

 

پرنده ای شکسته بال

 

پیاده در

 

           میان راه ها

 

                        میان راه راه ها

 

³

زمان کبود می شود

 

                     و بال ، وبال رنجدیده ای

 

اگر تو بال نداشتی

 

دگر وبال نداشتی

 

اگر پری برای اوج را ندیده می شکستی اش

 

اگر از ابتدا

 

              هوای اوج را به خاک می سپردی اش

 

               ....

 

³

کسی ندید

 

کسی نخواست تا ببیند این پرندۀ شکسته را

 

کسی نخواست

 

                  قامتی که راست بود

 

                  بماند آنچان

 

³

پرنده خیال من

 

شکسته بال

 

به زور و ضرب سنگ کودکانه ای

 

وبال دست های خشکم است

 

پرنده ای

 

             که هیچ جز ترا نخواست

 

پرنده ای که دوست داشت

 

بدون سایۀ کلاغ ترس

 

در آسمان نیلی رها

 

                             پری زند

 

                             پری عشق را صدا زند

 

³

ولی چه حیف شد

 

پرنده ام شکسته بال

 

نشسته کنج خانه ام

 

و آرزوی آسمان عشق را

 

بگور می برد

 

خوشا شکار

 

خوشا دوباره اوج

 

خوشا فراخنای پر گشودن و دوباره عاشقی

 

خوشا تویی که سبز

 

خوشا منی که سرخ

 

خوشا شهید

 

                 و بال های بسته ای

 

و تا زمان دیگری

 

و تا بهار بهتری

 

تمام آرزوی پر گشودنم

 

تمام فکر های نازک لطیف

 

به خواب می روند.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - j azarakhsh

پرواز

باران باران

           دف

در شراب خانه ی شب

طوبای جقه نشین

                       در پیاله بود

رقاص

وعده ی پرواز

              می شنید

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

چراغ های بی چراغ

در بستر

               رود

در آبی كبود

غوطه ميخورند

پيغمبران بی چراغ

تلخند های ماسيده بر شكافگاه اين قوم خانه به دوش

                                            تاويل ماجراست

                                            و زنده باد های پوسيده در گلو

در بستر كبود

   بر گونه های رود

جای دست های محبت پيامبران بی فانوسی است

                        كه راه های هزاربار رفته را قنوت می ميرند .

آی

آی

آی

همسايه های خيالی انديشه های ناب

در دست های تقدير تان آيا سكه ای از شعور يافت می شود ؟

در قلب های راه راه كدام شما هنوز بوی عاشقی مانده

*

در بستر رود

بر گونه كبود  ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

 

سفر :

 

تار و پود آسمان

                  پاره پاره بود

*

در کنار اولين سراب

                             عطشی سيراب نوشيدم

                                و براه افتادم

توشه ؟

    دلی

که شايد به دريا برسم

و سری

که شايد

              باد

*

به کويرت که رسيدم

دريا به خاک افتاده بود

                                  و

کعبه را در طواف

حريمت ميديدم . 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

 

شعر  زير اونقدر منو در چند وقت گذشته تحت تاثير گذاشته که يارای نوشتن هيچ چيز جز اون برام نيست . لطفا با روحتون بخونينش .

عتاب يار پريچهره عاشقانه بکش

که يک کرشمه ، تلافی صد جفا بکند

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک

چو درد در تو نبيند ، که را دوا بکند ؟

 

لطفا مقاله ( مقدمه ) رو در نوشته های قبلی بخونين و درباره اش با من حرف بزنين .

MER30

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

 

سلام . من اين بلاگ رو ايجاد کردم با اهدافی که در مقدمه نوشتم . ولی انگار شما ادب دوستان عزيز هيچ علاقه ای به کار گروهی نداريد . از شما خواهش ميکنم به سوالاتی که در مقدمه نوشتم فکر کنيد و جواب رو برام بفرستيد . باور کنيد انديشه امروز جوان ايرانی نياز به خانه تکانی داره . واسه اينکه دوباره در قله ادب و انديشه دنيا قرار بگيريم بايد دست به دست هم بديم و فکر رو فکر بذاريم . دست نياز به سوی همه شمار دراز می کنم و شما رو به يه شعر دعوت می کنم . با من در تماس باشد .

آنجا که عشق بود حتا زمان نبود

خورشيد بود  ماه بود  آسمان نبود

وقتی من از خودم شنيدم که می رود

رفتم    ببينمش   بگويم بمان   نبود

کوهی شکست پشت پايم کسی نديد

در دشت پهن شانه ام استخوان نبود

وقتی که رفت بغض ها آب می شدند

يادش بخير عشق هم  مهربان نبود

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

 

اين شعر رو تقديم می کنم به همه اونايی که عاشق هستن اما عشق ورزيدن رو بلد نيستن .

رگم را می گرفت و تار می زد

درون سينه دل را دار می زد

همان کج عاطفه وقت نوازش

سرم را بر در ديوار می زد

برای بوم خود رنگی نمی ديد

قلم در خون سرخ يار می زد

کسی از سينه اش سالم نيامد

بجای گل به سينه خار می زد

گل بی ساقه من را نديدي

مرا ميزد خودش هم زار می زد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

 

در کاروان جوان سکوت

                               دلم گرفته است

ستارگان

بردگانِ چراغ بدستِ سپاهِ غارتند

               بردگانِ مردانِ

                 آهن و آتش

سیاه چهره مردانی

                     که

                          می خواهند در یک جرعه عطش

               رود را تفسر کنند

ستارگان را به صلیب می کشد

*

آی واژه بان!

مرد سادةَ پشت کوه های سادگی !

اینان که نمک گیرِ دست های پینه بسته توأند

به غارت بوی نان و روسری خیس آسمان آمده اند

گمان نبرکه حبیبِ سفرة خالی توأند

من خودم خورشید را دیدم که روسپی روشنایی قمار خانه های اینان بود

اینان به غارت دستها من و

چشمهای تو و دل پریش بنفشه آمده اند

برخیز

خوشه های محبت و سبد های سیب خنده را بردار

دست بهار را بگیر و

در آن سوی غربت اعتکاف کن .

نهال شعر من

            - اگر -

جوانه زد

من هم خواهم آمد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤ - j azarakhsh

مقدمه

شاید عجیب باشد که یک وبلاگ عمومی باشد . معمولاً بلاگ ، متعلق به یکنفر است که آثار خود را در آن منتشر می کند . اما رویکرد من به این امر کمی متفاوت است . من بر آن بودم گروهی تشکیل بدهم که همة جوانان اندیشمند فارسی زبان را در خود گرد آورد . گروهی در سایتwww.cloob.com . این سایت مجموعه ای است که در آن افراد مختلف با گرایشات مشترک گروه هایی را ایجاد کرده اند . من نیز تصمیم داشتم گروهی تشکیل دهم متشکل از تمام شاعران ، نویسندگان و اندیشمندان جوان ایرانی . گروهی آزاد با تنوع بسیار در قالب و تفکر . ولی دست تنها و همگروهی اتفاقی با تعداد محدودی جوان مرا ارضاء نمی کرد . لذا بر آن شدم ابتدا در چنین جایی دوستانی همسو بیابم بعد با کمک همة آنها و استفاده از نظرات جمع اقدام به تشکیل گروهی هدفمند و توانا نماییم . گروهی که عضویت در آن تابع شرایط خاصی باشد نه از روی اتفاق و وقت گذرانی ، چرا که فکر می کنم حوزه اندیشه و هنر ایرانی در حال حاضر نیازمند تشکلی قدرتمند و پالوده است تا به یاری هم حرکت نوینی را در این بلبشوی نفرت انگیز فکر و ادب ایجاد نماید . بر این باورم که اندیشه و هنر مخصوصاً شعر و داستان امروز فارسی دچار سر در گمی و انحرافات زیادی شده است و بسیاری از استعداد های ارزشمند در این کج فهمی ها به باد فنا رفته اند و در چنین فضای آلوده ای می بایست گروهی توانمند حرکت نوینی را در این زمینه بیاغازد و راه های درست را از کج فهمی ها جدا سازد . البته با تاکید بسیار بر اصل مهم آزادی فکر و انتخاب قالب و محتوی . اما این آزادی نباید قوانین محرز زیبایی شناسی و اخلاقمدارانة مسلم را نادیده بگیرد . با توجه به اینکه ساخت یک وب سایت مشکلات خاص خود را داشت لذا بر آن شدم مقدمة آشنائیمان از این وبلاگ آغاز شود و بعد ها گسترش یابد . من بر این باورم که سالهاست چراغ اندیشه و روشنفکری در بین ایرانیان خاموش شده است . بسیاری از ما کپی بردار اندیشه های دیگران شده ایم . هیچ اندیشه و رویکردی از رگ و ریشه ایرانی متولد نمی شود . محافل امروز اندیشه در جهان جایگاه مناسبی را برای اندیشه معاصر ایرانی قائل نیست و مقصر اصلی در این میانه خود مائیم . در یکی دو قرن اخیر ما نتوانستیم حرف زیادی برای گفتن پیدا کنیم و آرام آرام اندیشه های ما پر شد از نظرات دیگران . فرقی نمی کند شرقی یا غربی . مهم این است که بومی نیست . رنگ و بوی اساطیری ایرانی ندارد . کلاس را در این می دایم که شبیه آنها فکر کنیم و عمل نماییم ، تعجبی ندارد ، اشکالی هم ندارد ولی شیرینی استقلال فکری چیزیست که سالهاست مزة آنرا فراموش کرده ایم .

دوست عزیز من ایمان دارم که در درون تک تک ما ها تفکرات بسیار ارزشمندی نهفته است که بروز هر کدام از آنها ، ارزشمند تر از هزاران سبک و قالب و نوع درجهان است . بیایید دست در دست هم با پالایش افکارمان دست به تولید نگرش های جدیدی در حوزه علوم انسانی بزنیم . بیایید با کمک همدیگر پنجره های تازه ای برای دیدن اطرافمان ایجاد کنیم . دیگر گذشت زمانی که یکنفر می نشست در گوشه ای و برای میلیون ها نفر فکر کرده و حکم صادر می نمود . در روزگار ما گروه است که باید تولید علم و اندیشه کند . در همین راستا من نیز بر آن شدم با ایجاد این وبلاگ ، هم اندیشانی را از سراسر جهان بیابم . بدنبال افرادی هستم تا دست در دست هم دنیای تازه ای ، جدای از همة ایسم ها و ... بسازیم . راستش دیگر هیچ قالب شعری - چه نو ، چه سنتی - هیچ زبان ویژه ای در ادبیات و هیچ تفکری در حوزه های علوم انسانی مرا ارضاء نمی کند . خیلی وقت است که خواندن یک قطعة کوچک مو بر دستانم سیخ نکرده یا قطره اشکی را از گوشه چشمم جاری نساخته و مطمئنم خیلی از شماها هم همینطورید. دیر زمانی است که لذت نبرده ام از آنچه می خوانم . راستی دلیل آن چیست . من فکر می کنم تکرار آنها و روزمره شدنشان یکی از مهم ترین دلایل آن است . خیلی وقت است حرف تازه ای نشنیده ایم و در این دنیای رنگارنگ زیبا مدت هاست جز خاکستری تکرار چیز دیگری ندیده ایم . از کنکاش هیچ نظریة تازه ای به وجد نمی آیم و سخت به افسردگی ادبی مبتلا شده ام . بخاطر همین احساس می کنم می بایست دست بکار شد . کاری کرد که حافظ در قرن هفتم کرد . کاری که نیما چند سال پیش بر آن دست یازید . کاری فراتر از اینها . چرا که سلایق امروزین بسیار خشن تر و بی تفاوت تر از آن روزگاران شده است . امروز دیگر به تنهایی نمی شود طلایه دار یک مکتب و زبان بود . باید فکر های همسو از گوشه و کنار جهان جمع شوند و حرکت جدیدی را پایه گذاری نمایند . من نیز بدینوسیله دست یاری بسوی شما دراز می کنم تا همه با هم از گوشة گمنامی و تنهایی خود بیرون بیاییم و با تضارب و تجامع آرا گروهی را بنیان نهیم که سالیان سال چو خورشید در میان مکاتب دیگر بدرخشد . مطمئنم که این جوهره هنوز هم در خون ایرانی جاریست و با کمی همت می شود دنیا را مسحور اندیشة ناب ایرانی نمود . در آغاز قرن 21 حرکتی عظیم بدست جوانان ایرانی آغاز خواهد شد که بر اندیشة تمام مردم جهان تأثیر گذار خواهد بود .

فکر کن و برایم بنویس چه ویژگی هایی در یک اثر تجلی می یابد که آنرا از دیگر آثار متمایز می سازد . چه اتفاقی ، چه رویدادی باعث فراگیر شدن یک حرکت یا اندیشه می شود . چه اشتراکی بین تمام شعر هایی که دوستشان داری وجود دارد . راز ضرب المثل شدن یک جمله در چیست . چرا بعضی از رمان ها را هیچ وقت نمی توانی تمام کنی و تا نیمه نرسیده حوصله ات سر می رود ، اما آن یکی آنچنان ترا درگیر خودش می کند که تمام وجودت از آن سر شار می گردد . چه چیزی در غزل های حافظ نهفته است . احساس غرور و اساطیری شاهنامه از کجاست ؟ مگر از همان لغات معمول و ساده فارسی انباشته نیست . پس چرا در آنجا چنین کارکردی دارد و در جایی دیگر خسته کننده و زشت . چه بلایی سر شعر های امروزی آمده است . چرا هیچ لذتی از خواندن آنها نمی بریم

بدنبال این تفاوت ها باش . راز زیبایی و ماندگاری یک اثر در همین هاست که می خواهم کشف شان کنم . به این بیاندیش که چکار می شود کرد تا ایران دوباره ایران شود . مهد علم و هنر . چکار کنیم تا از گوشه و کنار جهان منتظر آخرین اثر یک نویسنده ایرانی باشند . فکر کن و تحقیق کن ، ببین وجه اشتراک آنهایی که نوبل گرفته اند چیست . و تمام نظرات خودت را در این باره برایم بفرست . نوشته هایت را در محیط word تایپ کن و به ضمیمه ایمیل به آدرس Azarakhsh_xux@yahoo.com یا ایمیل بالای وبلاگ بفرست . تمام نامه های ارسالی را به ترتیب در این بلاگ منعکس خواهم کرد تا با روی هم گذاردن نظراتمان به یک اشتراک فکری واحد برسیم . به راه کاری شدنی . سپس هر کداممان بسته به نوع و میزان توانایی هایمان در همان راستا قلم خواهیم زد و نتایج آنرا در همین جا منعکس می نماییم تا از نظرات دیگران در راستای بهبود هر چه بیشتر استفاده نماییم . هر چه در گوشه تنهایی خودمان داریم ، رو کنیم . شعر ، قصه ، رمان ، مقاله و هر قالب دیگر . نترسید که مورد تمسخر قرار می گیرید . اصلاً مهم نیست که نظر خودتان درباره اثرتان چیست . هر چه دارید به ترتیب ارسال کنید تا منتشر کنم و از تیغ نقد و تمسخر دیگران هیچ واهمه ای نداشته باشید . راه رشد و نامور شدن همین است و بس . بگذارید دوستی هایمان آنقدر عمیق شود تا به حدی برسد که بتوانیم یک گروه داشته باشیم . گروهی که نام آن زبانزد همة محافل اندیشه و ادب جهان شود . گروهی که نظرات آن حرکت تازه ای را در ادبیات و علوم انسانی پدید آورد . ممکن است این امر سالها طول بکشد و شاید نسل بعد از ما در این گروه موفق به رسیدن به کمال شود اما مهم این است که امروز ما دست به دست دهیم . حرکتی را آغاز کنیم که نتیجه آن سالها بعد اعتلای نام عزیز ایران در بلندای قله ادب و اندیشه جهان شود .

. راستی تو چقدر کتاب می خوانی ؟ آیا قبل از اینکه شعر نو بگویی به جایی رسیده ای که شعر کلاسیک دیگر ترا اغنا نکند ؟ آیا امتحان کرده ای ببینی توانایی و حضور ذهن ساختن یک چهاچوب عروضی را داری یا نه ؟ شعر را در خودت استعداد یابی کرده ای ؟ اصلاً چرا شعر می گویی ؟ چرا قصه می نویسی ؟ آیا همه آنچه می خواهی بنویسی در گفته های دیگران تجلی نیافته است . آیا می نویسی که مشهور شوی ؟ دوست داری فردا صبح که از خواب بیدار می شوی در تمام روزنامه ها عکس و اسم تو باشد و هزاران نفر بدنبال امضا و دست نوشتة تو باشند . خلاصه مطلب اینکه هرچه می خواهد دل تنگت بگو . و برای گفتن هر کلمه ای 10 کلمه بخوان . به امید روزی که دوستان خوب و مفیدی برای هم باشیم . شروع کارمان در روز بسیار ارزشمندی است . روز تولد آقا امام زمان ( ع ) . این امر را به فال نیک می گیرم و امید وارم دست یاری آن بزرگ ناجی انسانیت همراه و کمک همه مان باشد .

ارادتمند ج-آذرخش

سه شنبه 29/6/84

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤ - j azarakhsh